روان شناسی که روانی شد..

روان شناسی که روانی شد..

فضایی برای تراوش روضه های ناشنیده و کتاب های خواندنی، تجربیات ناگفته و زندگی های نادیده ، غر هایی که هیچ گاه شنیده نشد و درد هایی که رنجش چشیده نشد...

کتاب "جایی که خرچنگ ها آواز می‌خوانند"

کتاب "جایی که خرچنگ ها آواز می‌خوانند"

میخوام معرفیش کنم ، به عنوان یکی از قشنگ ترین رمان خارجی هایی که خوندم، بی برو برگرد عالی بود... خب حقیقتا قبل از اینکه بخوام فنی بهش نگاه کنم میخوام شخصی درباره اش صحبت کنم، من سال هاست دنبال کتابی می‌گردم که به من نزدیک باشه ، شخصیتی در یک کتاب که من رو اتفاقی شرح بده، طوری که اگر روزی کسی خواست من رو بشناسه و من نتونم تمام و کمال خودم رو توصیف کنم یه کتاب معرفی کنم که اون کتاب شرح کاملی از من باشه. کتاب هایی پیدا کردم که تا حدودی این شباهت رو با من داشته باشند ولی این کامل ترین کتابی بود که با من و افکارم مطابقت داشت و اگه بخوام خیلی جزئی تر بگم این افکار تنهایی شخصیت اصلی کتاب، انگار دقیقا افکار خود من بود که نوشته شده و رو کاغذ آمده و من شگفت زده از این شباهت خیلی از خوندنش لذت بردم. برای دوستانی که با تنهایی رفیق هستند یا افکار موسوم به تنهایی دارن یا حتی تنهایی داره اونا رو تغذیه میکنه توصیه میشه.

درباره کتاب

این کتاب نوشته دیلیا اوئینز و ترجمه آرتمیس مسعودی هست که از پر فروش ترين های نیویورک تایمز ، نامزد نهایی جایزه کتاب جنوب موسوم به شیبا ، نامزد جایزه ادگار ، برنده جایزه ادبی جان باروز در حوزه ادبیات طبیعت ، نامزد بهترین رمان تاریخی گودریدز و بیش از ۶۵هفته در صدر پر فروش ترین های آمازون بوده. میتونید بفهمید که با این همه جایزه ای که داره قطعا کتاب معرکه ایه.

داستان کتاب درباره شرح زندگی دختری از کودکی ۶ ساله  تا مرگ در ۶۴ سالگی به نام کترین دنیل کلارک ، با نام اختصاری کیا که معروف به دختر مرداب بوده شناخته میشه. خانواده اش یکی یکی ترکش میکنن و او به تنهایی در مرداب زندگی میکنه و بزرگ میشه و ادامه داستان... 

داستان در ژانری نسبتا عاشقانه ، تا حدودی جنایی با چاشنی طبیعت شناسی نوشته شده و به زیبایی همه این ها در کنار هم قرار داده شده و ۴۹۰ صفحه رو خلق کرده.

 

دوشیزه تنها

ای آشنای غریب ، ای دور نزدیک! چگونه می بینی دوشیزه ای را که در پی افکار عجیبش غرق می شود؟ این دوشیزه اسب سوار را چگونه در تله خیالاتت زمین گیر می‌کنی؟! 

آه، این شاهزاده خیالی کجاست؟ کجاست که نشان دهد این دوشیزه ، تنهایی را یار غار خود نداند؟! می تواند جامه تنهایی را از دور دوشیزه اش بردارد و او را در آغوش گرم خود بکشد؟! شاید تخیلات من بود که دوشیزه را هر بار تنها می‌دید و شاهزاده ای را متصور نمی‌شد. شاید مشکل از ذهن مریض من بود که نتوانستم پیوندی بین دو یاری ایجاد کنم که اسمشان در سرم پرواز می کرد ولی نزدیک هم نمیشد. هر بار دوشیزه را در جنگلی تاریک دیدم، با ظلمات دست و پنجه نرم می کرد ، از گرگ نمی ترسید ، از خرس نمی ترسید ، اما از تاریکی تنهایی ای می ترسید که کم کم داشت به قلب او رسوخ می کرد. هر بار منتظر نجات بخش بود. جوابی نمی گرفت. هر بار نجات دهنده اش خودش بود... شجاع بود و جسور ، نیازمند به کسی نبود، خودش هم می دانست می تواند از پس خودش برآید ؛ اما چرا باز هم منتظر بود؟! نمی‌دانست. انگار کرم تنهایی درونش را میخورد یا شاید هم روباه مکاری در درونش قلبش را چنگ میزد و فریبش می‌داد که باید کسی را بخواهد. دوشیزه مدت ها اسیر بود، اسیر افکار کثیفی که نمی‌دانست این احساسات از کجا می آید؟ شک داشت که احساسی هم داشته باشد. دوشیزه بود و نمی‌دانست احساس چیست! عجب! عجیب نبود در جنگل تاریک قلب او ، راهی برای بروز یک احساس هم نبود ، اگر شاهزاده ای در کار بود هم او توان بروز احساسش را نداشت ، پس چرا هنوز منتظر بود؟ نمی‌دانست. شاید اگر با تمام وجودش می‌خواست،  شاهزاده ای از ورای سیاهی جنگل خودش را نشان می داد.اما ذهن من هیچ وقت نخواست شاهزاده را ببیند ، شاید چون من هم مثل دوشیزه در ورای پرده عمیق تنهایی محصور شده ام ، شاید هم چون هیچ وقت جرات دیدن شاهزاده نجات بخش را برای نجات دوشیزه نداشتم، شاید هم به این خاطر بود که من و دوشیزه هر دو در تلاش برای درک حجم احساسات خودمان و شاهزاده عاجز بودیم... هر چه که بود دوشیزه داستان من شاهزاده را ندید و تنها ماند و من در ورای جنگل ذهنم به او نگریستم که هر چه بیشتر در پیله تنهایی پروانه وارش دور من پیچد و افکار مرا پر از توداری و سکوت فریاد زن کرد. آری! دوشیزه هنوز تنهاست....

[- نسخه ای از منِ ناشناس]

اینجا اونقدر علمی صحبت نمی‌کنم، صرفا تجربیات روز و تفکرات شنیده و دیده و حاصل از دیدگاه خودم رو بیان میکنم، شاید این‌گونه به دل بشیند...